تبلیغات
زویا و روزگار
زویا و روزگار

نمیدونم چی بگم !از هرکی میپرسم به کی رای دادین میگن به موسوی.اونوقت چطور احمدی نژاد رای میاره نمیدونم.تا جایی که من اطلاع دارم تمام فامیل و اشناهایی که درخارج از کشوردارم به موسوی رای دادن اونوقت میگن ....

دیروز اول با اقای همسر و دخترم رفتیم وظیفه شرعیمونو بجا اوردیم و رای دادیم بعدش گازشو گرفتیم و رفتیم تهران  البته چون میخواستیم براش سورپرایز بشه بهش نگفته بودیم که میریم .بنابراین ناهارو رفتیم اسفندیار بعدش هم خونه مادرشوهری و هدیه روزمادرو که جاروشارژی بود رو بهش تقدیم کردیم تا بعدازظهراونجا بودیم و بعدش هم برگشتیم خونه.ظاهرا مادرشوهرجون از هدیه اش خوشش اومده بود ..در ضمن با یه تیر دونشون زدیم چون امسال روز تولد مادرشوهری با روز مادر همزمان شد

 






نوشته شده در تاريخ شنبه 23 خرداد 1388 توسط زویا

یکشنبه روز مادره ولی امسال بخاطر همزمانی تقریبی با ا نت خا بات  کمتر صحبتش میشه

اصلا کسی یادش بود؟

من واسه مامان خودم غذاساز هدیه گرفتم و پریروز رفتیم خونشون چون امسال بیست و چهارم و بیست و پنجم خواهریهام امتحان دارن نخواستم دقیقا روز مادر برم خونه مامان اینها تا مبادا وروجکم مزاحم درس خوندن خواهریهام بشه.ولی مادرشوهری رو گذاشتیم برای فردا یا همون یکشنبه .راستش هنوز چیزی براش نخریدیم یعنی تصمیمش با اقای همسره که براش چی هدیه بگیره .حالا ببینم چی میخوادبرای مامانش هدیه بگیره

بعدا میام و میگم فعلا بای چون زیاد نمیتونم بشینم پشت کامی

راستی دیروز یه فیلمی دستم رسید مبنی بر خالی بندیهای یکی از نامزدهای ا ن ت خا باتی که چه خالی هایی بسته و بعدا زده زیرش و گفته من نکردم و نگفتم و از این حرفها .بعدشم پیش بینی هایی کرده اساسی که هیچ کدومشون درست از اب در نیومده و بازم اینامن نمیدونم اینهایی که بازم میخوان به ایشون رای بدن چشاشونو بستن ایا؟

 






نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 21 خرداد 1388 توسط زویا

اینروزا تک و توگ وبلاگی رو میخونم که به مسئله انتخابات نپرداخته.اینجا هرشب تا ساعت سه نیمه شب جوونا تو خیابون اصلی که خونه ما فاصله کمی ازش داره جمعند وبساط سرو صدا و دست و سوت و هورا برپاست.درنتیجه هرشب تا سروصدا بخوابه بیداریم چون با این سرو صدا نمیتونیم بخوابیم تا چشممون گرم میشه صدای هورا میاد و بوق ماشینا و بدنبالش آژیر پلیس .دیشب پلیسا دخالت کردن و از دوازده سرو صداها خوابید ولی دوباره از یک و نیم شروع شد تا سه و نیم صبح.خلاصه بساطیه اینور خیابون طرفدارای احمدی نژاد اونطرف طرفدارای میرحسین موسوی.اون وسطا هم چندتا طرفدار کروبی و رضایی اینور و اونور میدون.این میون بساط تصادفها هم داغه چون اغلب جوونا حواسشون به دورو بره و تا بیان ترمز کنن کوبیدن به ماشین جلویی.مثل دیشب ما که یه مشت دختر کرکر کنان از پشت کوبیدن بهمون موقعی هم که پیاده شده بودن ببینن چی شده نمیتونستن جلوی هره کره شونو بگیرن.دختره رانندهه همونطوری که داشت میخندید از اقای همسر معذرت میخواست و ریسه میرفت .نمیدونم حالا داشتن به عکس بزرگی که متعلق به یکی از کاندیداها بود و به دیوار بغلدست خیابون اویزون بود میخندیدن ؟به چی میخندیدن که از شدت خنده طرف نتونسته بود درست ترمز کنه و دائم میگفت ببخشید اقا ترمز کردم نگرفتخلاصه اینکه ترافیک تو شهر به این کوچیکی اینقدر زیاده که دیشب وقتی رسیدیم خونه نزدیک یازده بود

راستی یه معجزه

اگه گفین چی؟

دیروز صبح خانم مادرشوهری زنگید و حالمو پرسید همسری بهش گفته بود که کمردرد گرفتم و سرما هم خوردم.مادرشوهری هم صبح زنگ زد و باهام صحبت کرد بهم توصیه کرد مراقب خودم باشم ویتامین زیاد بخورم ورزش کنم تا سلامت بمونم

خلاصه اینکه نمیدونم افتاب از کدوم طرف دراومده بود چون مادرشوهری من موقعی که با هم هیچ مشکلی نداریم و حرف و حدیثی بینمون پیش نیومده وقتی میخواد تلفن کنه خونمون شبها زنگ میزنه که اقای همسر خونه باشه و گوشی رو اون برداره حالا بعداز اونروزی که اومد خونمون دیگه باهام حرف نزده بودتا دیروز صبحکه زنگ زد خونمون و توصیه های ایمنی میکرد.

خوب دیگه برم و رومو زیاد نکنم تا کمرم دردنگرفته

راستی شما به کی رای میدین؟

 

 

 






نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 خرداد 1388 توسط زویا

این چندوقته اصلا نتونستم سری به دنیای وب بزنم همش درگیر سرماخوردگی دخترم و خودم و دردکمرم بودم.قبلنا فقط تو زمستون بود که نگران ویروسها بودیم الانه دیگه مریضیها چهارفصل شدن و زمستون و تابستون ندارن.مدتیه کمردرد گرفتم و دکی گفته باید خیلی مراقب باشم رو این حساب حرف دکی الان باید با وب خودم بای بای کنم برم سری به دوست جونام بزنم و برم استراحت

تا بعد بای






نوشته شده در تاريخ یکشنبه 17 خرداد 1388 توسط زویا

اینجا هوا خیلی گرم شده البته به هوای گرم تهران نمیرسه ولی یه جورایی شرجیه و ادمو دیوونه میکنه .اقای همسر هم مریضه و نمیتونیم کولر رو روشن کنیم .بادزدن و بادبزن و اینها هم دردی رو دوا نمیکنه فعلا که داریم ابپز میشیم .

هفته گذشته مادرشوهرخانوم اومد و رفت و طبق معمول قهر کرده.این مادرشوهر فهیم و فرهیخته ما هم داستانی داره که شاید بعدا ازش گفتم .فعلا بای چون دیگه توان نشستن ندارم تو این گرما






نوشته شده در تاريخ جمعه 8 خرداد 1388 توسط زویا

خیلی بدم میاد موقعی که پ ر ی دم یا کسالت دارم مهمونی بدم.همیشه سعی میکنم برنامه مهمونی دادنمو طوری تنظیم کنم که یا یه هفته مونده باشه به دوره ام یا یه هفته گذشته باشه یا اینکه اگه کسالت داشتم و حالم خوش نبود مشکلم رفع بشه بعد .چون وقتی حالم خوش نیست یا این دوره یه هفته ای ملال اور رو دارم میگذرونم حتی حوصله خودمو هم ندارم چه برسه به مهمون .حالا بیا و فکرشو بکن که یه نفر که بهش نه نمیتونی بگی بیاد و تو یه همچین موقعیتی خودشو دعوت کنه خونتون .خانم مادرشوهر دیروز تلفنی اطلاع داد که میخواد بیاد خونه مامهمون حبیب خداس ولی حالم گرفته اس اساسی.تا موقعیکه خانم مادرشوهر بیاد و بره  بای.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 اردیبهشت 1388 توسط زویا

دیروز رفته بودیم تندیس یه سرکی هم به اردک ابی زدیم یه اقایی اومدو برای شش نفر جا رزرو کرد تاکید کرد که اینا مهمونای محمدرضا فروتن هستن.تا موقعی که ما اونجا بودیم که خبری نبود نمدونم حالا بعدش چی شد !؟اومدن ایا یا سرکاری بود؟

جانفشانی کردم و موبایلمو هم طی یه عملیات انتحاری و انفجاری عوض کردم البته موبایل قبلیمو دادم به اقای همسر مدل سی کرت ال جی گرفتم ولی تا من باشم دیگه از این مدل لم سی ها نگیرم از دیروز مثل این ندید بدیدها دستمه و دارم راز و رمزهاشو یاد میگیرم انگشتم از بالای دکمه رد میشه منوش عوض میشه منم هی و هی غر میزنم .همسری میگه من نمیدونم چرا تو با این مشکل داری کارباهاش خیلی هم راحته !اگه پشیمون شدی بدش به خودم موبایل خودتو پس بگیر.

البته زویا تمرین میکنه و پیروز میشه موبایلو هم به همسری نمیده .






نوشته شده در تاريخ جمعه 25 اردیبهشت 1388 توسط زویا

نه اینکه این آقای همسر ما اصلا غیرتی نیست به همین دلیل این ضعیفه یه شب خواب گلزار رو میبینه یه شب خواب یوزارسیف یه شب خواب تارکان و الی آخر .همسری جدیدا فتوی داده که دیگه از این به بعد شبها نباید بخوابم .بخدا نمیدونم چرا اینها میان تو خوابم .






نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 توسط زویا

لعنت بردهانی که بیموقع باز شود .نمیدونم چی شد که وقتی آقای همسر پیشنهاد رفتن از تهران رو بهم داد لبهام یهو تکون خورد و گفتم باشه.تازه بعدا هم کلی خوشحالی از خودم در و کردم که آخ جون میریم و از ترافیک و دود و ...راحت میشیم قسط و قرضها هم کمتر میشه و شاید تونستیم خونه هم خریدیم در حالیکه داشتم بالا و پایین میپریدم و برای خودم بشکن میزدم گوشی تلفونو برداشتم و این تصمیم بس عظیممونو به اطلاع خواهرجان رسوندم.یادم هست وقتی که خواهر کوچیکه داشت اس ام اسی بهم میگفت که خواهرجان نکن اینکارو پشیمون میشی ها!برگرد برگرد پشیمون میشی آخر! بهش اس ام اس زدم که :نه بابا اینطوریهام که میگی نیست زندگی تو شهر کوچیک راحتتره و من باب زندگی در شهرستان هزار داد سخن راندم.پریروز که با خواهرکوچیکه مشغول فک زدن بودیم وقتی نزدش اعتراف کردم که غلط کردم خواهری گفت من هنوز اس ام اس هاتو دارم ها!!!

آری جانان من! همین جا از پشت همین تریبون اعلام میکنم که از چاه درامدم و به ته چاه دیگری افتادم ولی دیگر چه فایده !هر چه هم نزد آقای همسر شکوه میکنیم فایده ای ندارد..چندی پیش که پیش پدرجانمان هم اعتراف میکردیم  پدرجانمان گفت :مگرخانه خاله است که هر وقت خواستی بیایی این شهر بروی ان شهر؟.فکر کردی از این کوچه اسباب کشی کرده ای رفته ای آن کوچه؟؟؟!

خلاصه چه درد سر بدهم که توفیق اجباری نصیبمان شده تا لااقل سه چهار سالی را اینجا حال کنیم.

 

 

پی نوشت:نوشتن این پست وقتی به ذهنم رسید که آرشیو وب عاشقانه های من و عسلیم رو میخوندم چون ما همون شهری اومدیم که اونا میخواستن برن زندگی کنن.http://asalioman.blogsky.com)

البته اینجا واقعا بد نیست ولی تقریبا همون ترافیک تهران رو داریم و خیلی شلوغه فقط خوبیش اینه که مسیرها کوتاهه.در ضمن مشکلات شهرستان نشینی هم از جهت بافت فرهنگی و ساکنینش هست.وگرنه با لهجه ملتش حال میکنیم.






نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 اردیبهشت 1388 توسط زویا

سلام به همه

قراره با هم دوست باشیم پس لازمه که این پستو اختصاص بدم به معرفی خودم:

زویا هستم متولد بهمن با همسر و دختر کوچکم زیر اسمان خدا زندگی میکنیم

لیسانس مترجمی زبان انگلیسی هستم  به خواندن کتاب بخصوص کتابهای تاریخی و رمانهای خارجی بشرط اینکه نویسنده اش روس نباشه علاقه مندم

یه زمانی خودم شعر میگفتم و داستان مینوشتم ولی دیگه از اون روزها خبری نیست بقول ترکهای استانبول ama narde?

قبلنا عاشق نقاشی بودم و بخصوص کارهای مینیاتور .همیشه تخته شاسیم کنار دستم یا لای کتابهای درسیم بود و تا حوصله ام از درس خوندن سرمیرفت شروع میکردم به کشیدن .یادش بخیر

تازگیها خیلی زودرنج و حساس شدم و اشکم دم مشکم شده و با شنیدن یا دیدن یا خوندن یه خبر عاطفی یا حساس زودی اشکم درمیاد حالا میخواد خبر خوشحال کننده باشه یا برعکس.زودی هیجان زده میشم و اشکه روون.

عاشق اشپزی بودم البته هنوزم هستم ولی با داشتن سه تا دیپلم اشپزی و شیرینی پزی اینروزا حال و حوصله اشپزخونه و اشپزی رو ندارم نمدونم چرا؟

از دروغ و دورویی و مجیزگویی خیلی بدم میاد

از ادمایی که دائم دست به سرو روشون میکشن خوشم نمیاد و از کسانی که هی خوشونو میخارن متنفرم(حالا اینو میگم ولی نمدونم چرا دیشب خودم خارشک گرفته بودم و از خارش گونه هام خوابم نمیبرد فکرکنم دیشب از خودمم متنفرشده بودم)

نمیدونم دیگه چی بگم .آهان درضمن من اکثر پستهام رمز دار خواهد بود چون دوروبرم وبلاگ خوان زیاد دارم.پسورد رو برای اونایی که وبلاگهاشونو میخونم خصوصی میگذارم .هرکی هم میخواد بیاد ادرس بذاره خودی نباشه بهش پسورد رو میدم.

اگه چیزی یادم اومد اضافه میکنم.فعلا بای

 






نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 اردیبهشت 1388 توسط زویا
درباره وبلاگ

جستجو

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

نويسندگان

پيوندهاي روزانه

آمار سايت